درباره من!

خوش گویان

شاید باورتون نشه اما:

تولد

من نه تو خانواده ای مذهبی بدنیا اومدم و نه فوتبال رو از زمین های خاکی شروع کردم. من سال ۱۳۶۱ بدنیا اومدم . یه ظهر گرم مرداد ماه بود که من چشم به دنیا باز کردم و شدم یه مرد مردادی.بیمارستان بابک تهران جایی بود که اولین گریه ام رو شروع کردم،قبل از هر خنده ای.

همه چیز خوب آروم بود و منم گریه های هر ساعته ام رو به گریه های نیمروزی و شبانگاهی تغییر داده بودم ،آخه داشتم قد می کشیدم و رشد میکردم.

خردسالی

یه پسر بچه  تپل و سفید و کله فرفری،اینا مشخصات ظاهری من بود تو اون سنین.هیچ خاطره ای به یاد ندارم از اون زمان بجز سقوط از طبقه دوم خونه به حوض وسط حیاط تو یه زمستون سرد.جون سالم به در بردم با اینکه حوض از شانس بد من خالی بود و خوردم به زمین کف اون ،اما این سقوط من باعث شد که چندین سال پدرم نذری بده،اونم آش شله قلمکار،آش محبوب من.

نوجوانی

دبستان رو در مدرسه موحد که نزدیک خونه مون بود گذروندم.دوران خیلی خوبی بود .خاطرات زیادی دارم که شاید تو این مطلب نگنجه.اما همینو بگم که بهترین معلمها و دوستان رو داشتم تو اون زمان.یه پسر کچل ریزه میزه با یه روپوش سرمه ای ضایع بودم اونوقتا،اینو خوب یادم مونده .آرزوم هم یه جفت کتونی میخی بود که  وقتی چهارم دبستان بودم،پدرم برام خرید و من حتی مهمونی هم با اون میرفتم.اون وقتا ما حق انتخاب زیادی نداشتیم تو خرید لباس و کفش.یه کفش ملی بود و ۴ تا کفش معمولی.خداییش هم همگی تو مدرسه همون ۴ تا مدل پاشون بود و فقط تو سایز با هم تمایز داشتند.

راهنمایی رو به مدرسه ملت رفتم.اونوقتا هنوز نواب رو نساخته بودن و مدرسه من هم اونجا بود.چهار راه رضائی اونوقتها برو و بیائی داشت برای خودش .خیلی شلوغ بود. یه فاصله ۱۰۰۰ متری بین خونه و مدرسه ما بود.آخ که چقدر این هزار متر دور بود.جثه کوچیک من باعث میشد تا بیشتر قدم بردارم و زودتر خسته بشم.یاد اتوبوس های دوطبقه  بخیر .همیشه دوس داشتم که تو طبقه دوم و بالاسر راننده بشینم.چه چیزایی رو نمی بینن بچه های امروزی.اون راهروی تنگ و ترسناک اتوبوس دو طبقه رو.اون لذت طبقه دوم سوار شدن رو.

وحید خوشگویان کودکی و شادی
وحید خوشگویان کودکی و شادی
وحید خوشگویان کودکی و شادی